زیبا ترین اشعار

قشنگ ترین شعرها

با سلام .ابتدائا تشکر کنم ار تمامی دوستانی که نظراتشون رو از من دریغ نمی کنند.

به هر حال یه جورهایی قراربود شعر دومم رو هم آپ کنم.

فقط میخواهم در این جا توضیحاتی راجع به شعر قبلی ام بدم

دوستانی از وزن عروضی  شعرم ایراد گرفته بودند، باید عرض کنم رعایت نکردن وزن عروضی درشعرم کاملا عمدی بوده! یعنی  من می خواستم تلفیقی از شعر نو وشعر کهن را در شعرم به کارببرم.

این شعر در بیت اولش راه یافتن من به جرگه شاعران رو مورد خطاب قرار می ده.

وابیات بعدی به تجربیات عینی خودم از دنیا حکایت داره.

چون شعر اولم بود در ابتدا می خواستم خواننده را از طرز تفکرم آگاه کنم

که خواننده تکلیفش با عقاید من یکسره بشه.

با این حال به نظرات تک تکتون احترام می گذارم وباعث افتخار من بود که شما عزیزان شعر حقیر رو مورد توجه قراردادید.

نظراتتون رو ازبنده حقیر دریغ نکنید، توجهتون رو به شعر بعدی ام جلب می کنم:

تا به حال پیش آمده از خود بپرسی زندگانی چیست؟

پرس و جو کردم

یکی می گفت:انجام اعمالی برای ادامه حیات است

یکی می گفت:زندگانی طلب دانایی وکوشش در راه آن است

آن یکی می گفت: زندگانی حبابی بر لب دریاست

آن یکی گفت:از سوالات کلی خوشم نمی یاد

یکی دیگرهم گفت:زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

وهمین طور...

زندگانی چیست؟

دل ببندش

دل ببندش عاقبت کوبد تورا اندر زمین

دل نبندش

دل نبندش عاقبت گیری توهم افسردگی

تعادل بایدت گیری

که این خود سخت ترین کار است

زندگانی چیست؟

با شما ام بسه دیگه خواهشمندم کلاس نگذارید و نظرتون رو درباره زندگی بگید

فعلا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:33  توسط مهدی  | 

معمولا می گن وقتی شعر میگید اونو در سنین جوانی عرضه اش نکنید چون ممکنه بعدایشیمون بشید. ولی من می خوام شعرمو رو وبلاگم بذارم.میخوام نظر شمارو راجع بهش بدونم. من تو عمرم شعر زیاد خوندم ولی تا حالا فقط دو تا قطعه شعر گفتم.می خوام اولیشو براتون به نمایش بذارم. اگه خشتون اومد اون وقت  اون یکی رو هم براتون آب می کنم.امیدوارم رضایت شمارو به همراه داشته باشه:

من هم در این خلوت سکنی گزیدم اینک

شاید خبر ندارم

من درپی بهشتی گمگشته در وجودم

دور جهان بگشتم افسوس که خواب بودم

من در پی بزرگی گشتم دور دنیا

دریافتم که خردی راه بزرگی آید

من در پی خداوند گشتم دور دنیا

دریافتم هنوز هم خود ما عرفت هستم

من خواستم که با حق عشقی داشته باشم

گفتم به خود:بدانی عشق با چه ((ع)) نویسند؟

هر جنبه ای لحاظ کن از ابلهی حذر کن

چون انسان ابله آسیب زند جهان را

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:53  توسط مهدی  | 

 magnify

من نمی دانم

- و همین درد مرا سخت می آزارد -

که چرا انسان ، این دانا

این پیغمبر

در تکاپوهایش:

- چیزی از معجزه آن سو تر -

ره نبردست به اعجاز محبت،

چه دلیلی دارد؟

*

چه دلیلی دارد

که هنوز

مهربانی را نشناخته است؟

و نمی داند در یک لبخند،

چه شگفتی هایی پنهان است!!

*

من بر آنم که در ان دنیا

خوب بودن – به خدا – سهل ترین کارست

و نمی دانم

که چرا انسان،

تا این حد،

با خوبی

بیگانه است.

و همین درد مرا سخت می آزارد!
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:24  توسط مهدی  | 

دشت هایی چه فراخ!
کوههایی چه بلند !
در گلستانه چه بوی علفی می آمد!
من در این آبادی ÷ی  چیزی می گشتم :
پی خوابی شاید
پی نوری،ریگی،لبخندی.
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بو که صدایم می زد.
پای نی زاری ماندم،باد می آمد.گوش دادم:
چه کسی با من حرف می زد؟
سوسماری لغزید
راه افتادم.
یونجه زاری سر راه،
بعد جالز خیار،بوته های گلرنگ،و فراموشی خاک.
لب آبی گیوه ها را کندم ونشستم پاها درآب:
«من چه سبزم امروز وچه اندازه تنم هشیار است!
نکند اندوهی سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟ هیچ گاوی می چرد در کرد.
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است.
سایه هایی بی لک،گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست،سیب هست ، ایمان هست.
آری،تا شقایق هست زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح
وچنان می تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است که مرا می خواند!»

 

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 13:48  توسط مهدی  |